بی مقدمه شروع ؛
سید علی مجد : سال 1394 و تنها چند روز مانده به عید نوروز ، هنگامی که اخبار ضد و نقیضی در خصوص آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی به گوش می رسید ، در سلول شمارۀ 74 از بند زندانیان سیگاری و سیاسی ، جوانی حدوداً 30 ساله ، با تعدادی از دوستان مشغول تماشای تلویزیون بودند که ریاست محترم و محبوب جمهوری جناب آقای دکتر اسفندیار رحیم مشاعی ضمن تبریک سال 1395 یک لیست از جیبش درآورد و اسم هایی را خواند و گفت اینها آزادند . علی هم در آنها بود . دوستانش می گویند از شوق زیاد _ هم شوق دیدن آقای مشاعی و هم شوق آزادی _ یکهو سکتۀ قلبی و ... روحش قلمبه باد !
مجدالدین معلمی : بیست و نه سال بعد و هنگامی که حدود 60 سال سن دارد ، در جنگ ِ ایران و روسیه ، یکی از فرماندهان دلاور ایران در جبهه های حق علیه باطل بود . آنزمان به دلیل کهولت سن و ناتوانی ، تنها در زیر ِ سنگرهای حق علیه باطل ، سیب زمینی پوست می کند و اینگونه جانفشانی می نمود . در حمله ای از دشمن که آشپزخانۀ جبهه مورد تهاجم واقع شده بود ، او به همراه تعدادی قابلامه و دیگ و دو تا از کفگیر های جبهه به درجۀ رفیعی دست پیدا کرد . روحش پرریش باد !
جعفر مرتضوی : سه سال بعد و در اثر مصرف شدید و تزریق بیش ازحد به زندان افتاد ، او دانشجوی سال آخر کارشناسی ارشد بود . همه چیز را از سیگارهای مغازۀ سعید پیکسل شروع کرد . با خنده کشید و کشید تا به تریاک و هرویین رسید . شبانه روز تزریق می کرد . دوستان می گفتند در زندان هم به او می رسیده و برای خود در آنجا باند و دسته ای درست کرده بنام " جعفر سوخته " . بعد از مدتی در سحر گاه یک چهارشنبه او را به جرم خرید و فروش و حمل هروئین در زندان ، اعدام کردند . برای مراسم اعدام او عباس ملک ، زهرا ، آزاده ، کازم امجدی و خانم معلمی دعوت شده بودند . روحش شاد و پر از دود باد !
گلصنم : در سال 1461 که در حدود صدو سه چهار سال سن داشت ، در بازگشت از سفر سی و نهم خود از اجلاس بی بی آر که همه ساله در آمریکا برپا می شود ، خوشحال از گرفتن جایزۀ خود برای نوشتن کتاب جدیدش بود . در هواپیما همینطور که خوشحال بود و به عروس کوچکش که او را در این سفر همراهی می کرد _ بطول خانم که نزدیک به شصت سال سن داشتند _ کتابش را نشان می داد ، بخصوص آنجا که کتاب را تقدیم کرده بود به روح پرفتوح شوهر ِ رزمنده اش ، یکهو هواپیما سقوط کرد . در آخرین لحضات سقوط که در منطقه ای نزدیک به یکی از روستاهای اسپانیا بود ، به عروسش گفت : بقیۀ جریان کتاب و جایزه ام را آنطرف می گویم و هواپیما پکید و رفت لای باقالی های آن روستا .... و روح گلصنم هوا رفت . روحش مَج مَجی باد !
کازم امجدی : پسر مهربان و دوست داشتنی که پدرش از کودکی او را به مغازۀ مستراب فروشی فرستاده بود تا برای خودش کسی شود . یک سال بعد و هنگامی که سه ماه از دورۀ آموزشی او گذشته بود . با هزار پارتی و کلک دورۀ خدمتش به قم افتاد تا بعد الظهر ها بتواند در همان مستراب فروشی کار کند . در این کار اوستا شده بود و نصب و خدمات پس از فروش کاسه مستراب را هم قبول می کرد . در یکی از مجتمع های مسکونی و هنگام نصب کاسه مستراب ، چاه فروکش می کند و او را به درون می گیرد . نکتۀ تاسف آور این بود که هیچگاه جنازۀ آن مرحوم پیدا نشد . روحش قِل قِلی باد !
پ ن : باقی دارد .