تبليغاتX
زابا...
زابا...
چیدمانی از قالب های زندگی .

علی مبینی : دوازده سال بعد و در سیزدهمین دور از انتخابات ریاست جمهوری ، در ستاد مهدی کروبی _ که نزدیک به 90 سال سن دارد _ ، جوانی سی و دو سه ساله بود بنام علی مبینی که به او "علی رأی" هم می گفتند . دو شب مانده به پایان تبلیغات انتخاباتی ، روبروی یک کلانتری _ که آنروزها تمام کلانتری های کشور ، ستاد ِ مردمی حمایت از مهرداد بذرپاش یکی دیگر از کاندیداهای ولایتی و مردم شناس و درد ِ دل مردم شناس و عدالت شناس و اینا بود _ با بچه های آن ستاد درگیر شده که متاسفانه او و تعدادی دیگر از اعضای ستاد کروبی را به درون بردند و بعد از کمی تجاوز و این حرفا ، آنها را کشتند و گونی کردند و .... علی هم درون یکی از همان گونی ها بود . روحش دوخته باد !!!

هاشم ظریفیان : یازده ماه بعد و بعد از تنها دو ماهی که به مکتب نیهیلیسم روی آورده بود ، در کافه تلخ که دیگر شبانه روز در آنجا بود ، در لیوان قهوۀ خود ، چند قرص سیانور ریخت و ... نمرد . اورژانس آمد و لباسها یش را درآور و تمام دخترهای درون کافه را بیرون کرد _ البته مشخص نیست که اول دخترها را بیرون کرد و بعد لباسها را درآورد و یا برعکس _ و بعد از کلی شوک دادن و شستشوی معده و روده و رودۀ بزرگ و نهایتاً آنجا ، متاسفانه .... باز هم نمرد . گفتن او را با آمبولانس تا بیمارستان ببریم تا بلکه مثل فیلمها در راه جان دهد . که داد . روحش باد !!!

هادی مجیدی : چهل و دو سال بعد و در یکی از شهرهای کوچک ِ اسرائیل _ که در آن سالها به "رحیم مشائیل " تغییر نام داده ، در کالج "موسانولیار" به عنوان استادیار در رشتۀ "عکاسی از دندان و کف ِ خیابان " مشغول به تدریس بود . او نه به عنوان یک پناهنده ، بلکه بعد از دوستی مسلمانان و یهودیان در این منطقه ، به عنوان یک مسلمان در آنجا تدریس می کرد . متاسفانه بعد از دوستی این دو با هم ، مسلمانان عزیز و بهتر از جان و ناموس ِ ما !!! با ایران و ایرانی ها بد شده بودند . و همین باعث شد که در صبح دوشنبه ای ، جوانی مسلمان بنام "عماد پُماد" با یک تفنگ ساچمه ای که معمولاً گنجشک می کشد ، این پیرمرد لاغر اندام و نحیف ایرانی الاصل را تکه تکه کند . روحش بی روح باد !

حسین آرشید : او آنقدر عوضی است و آنقدر موارد متعدد برای مردنش وجود دارد که خدا می داند مانده ام چه بنویسم . قول می دهم مفصل و در یک پست طنز ، جان کندن ِ این عزیز دل را بنویسم . با گزارش ویژه از مراسم ختم . ولی فعلاً روحش با ساسی مانکن محشور باد !!!

 پ ن : گاهی نوشتن چند خط طنز بسیار سخت است . گاهی هم بسیار آسان . دوست دارم همیشه طنز بنویسم . همانی باشم که توقع می رود . همانی که حسین آرشید و عباس ملک سفارشم می کنند . سعی بر همین است . گاهی هم جاده ای خاکی ، دست و پا گیرمان می شود . می شود یک حرف سیاسی . می شود یک شعر . می شود یک خاطره . می شود همانی که شاید نباید بشود . ولی قبول کنید و کم و بیشش را ببخشید . مطلبی دیگر این که از دوستانی هم که در نوشته های طنز ، یادی می شود ، پوزش . که طنز است دیگر و شکل و شمایل دیگری هم دارد . بیشتر از مجدالدین و مجید زاده و حسین و چند تایی دیگر . عذرخواهی ویژه هم از سرکار خانم گلصنم که با فکر و اندیشه ای باز ، از مطلب طنز خودشان استقبال کردند . این آخرین قسمت از "وقت رفتن" بود . امیدوارم مطلب طنز بعدی که باز هم در خصوص تک تک دوستان است ، مورد توجه قرار گیرد .  // مم باقر//

 



مبارک باد این همه زیبایی در این روزهای زیبا .



بی مقدمه شروع ؛ 

سید علی مجد : سال 1394 و تنها چند روز مانده به عید نوروز ، هنگامی که اخبار ضد و نقیضی در خصوص آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی به گوش می رسید ، در سلول شمارۀ 74 از بند زندانیان سیگاری و سیاسی ، جوانی حدوداً 30 ساله ، با تعدادی از دوستان مشغول تماشای تلویزیون بودند که ریاست محترم و محبوب جمهوری جناب آقای دکتر اسفندیار رحیم مشاعی ضمن تبریک سال 1395 یک لیست از جیبش درآورد و اسم هایی را خواند و گفت اینها آزادند . علی هم در آنها بود . دوستانش می گویند از شوق زیاد _ هم شوق دیدن آقای مشاعی و هم شوق آزادی _ یکهو سکتۀ قلبی و ... روحش قلمبه باد !

 مجدالدین معلمی : بیست و نه سال بعد و هنگامی که حدود 60 سال سن دارد ، در جنگ ِ ایران و روسیه ، یکی از فرماندهان دلاور ایران در جبهه های حق علیه باطل بود . آنزمان به دلیل کهولت سن و ناتوانی ، تنها در زیر ِ سنگرهای حق علیه باطل ، سیب زمینی پوست می کند و اینگونه جانفشانی می نمود . در حمله ای از دشمن که آشپزخانۀ جبهه مورد تهاجم واقع شده بود ، او به همراه تعدادی قابلامه و دیگ و دو تا از کفگیر های جبهه به درجۀ رفیعی دست پیدا کرد . روحش پرریش باد !

 جعفر مرتضوی : سه سال بعد و در اثر مصرف شدید و تزریق بیش ازحد به زندان افتاد ، او دانشجوی سال آخر کارشناسی ارشد بود . همه چیز را از سیگارهای مغازۀ سعید پیکسل شروع کرد . با خنده کشید و کشید تا به تریاک و هرویین رسید . شبانه روز تزریق می کرد . دوستان می گفتند در زندان هم به او می رسیده و برای خود در آنجا باند و دسته ای درست کرده بنام " جعفر سوخته " . بعد از مدتی در سحر گاه یک چهارشنبه او را به جرم خرید و فروش و حمل هروئین در زندان ، اعدام کردند . برای مراسم اعدام او عباس ملک ، زهرا ، آزاده ، کازم امجدی و خانم معلمی دعوت شده بودند . روحش شاد و پر از دود باد !

 گلصنم : در سال 1461 که در حدود صدو سه چهار سال سن داشت ، در بازگشت از سفر سی و نهم خود از اجلاس بی بی آر که همه ساله در آمریکا برپا می شود ، خوشحال از گرفتن جایزۀ خود برای نوشتن کتاب جدیدش بود . در هواپیما همینطور که خوشحال بود و به عروس کوچکش که او را در این سفر همراهی می کرد _ بطول خانم که نزدیک به شصت سال سن داشتند _ کتابش را نشان می داد ، بخصوص آنجا که کتاب را تقدیم کرده بود به روح پرفتوح شوهر ِ رزمنده اش ، یکهو هواپیما سقوط کرد . در آخرین لحضات سقوط که در منطقه ای نزدیک به یکی از روستاهای اسپانیا بود ، به عروسش گفت : بقیۀ جریان کتاب و جایزه ام را آنطرف می گویم و هواپیما پکید و رفت لای باقالی های آن روستا ....  و روح گلصنم هوا رفت . روحش مَج مَجی باد !

 کازم امجدی : پسر مهربان و دوست داشتنی که پدرش از کودکی او را به مغازۀ مستراب فروشی فرستاده بود تا برای خودش کسی شود . یک سال بعد و هنگامی که سه ماه از دورۀ آموزشی او گذشته بود . با هزار پارتی و کلک دورۀ خدمتش به قم افتاد تا بعد الظهر ها بتواند در همان مستراب فروشی کار کند . در این کار اوستا شده بود و نصب و خدمات پس از فروش کاسه مستراب را هم قبول می کرد . در یکی از مجتمع های مسکونی و هنگام نصب کاسه مستراب ، چاه فروکش می کند و او را به درون می گیرد . نکتۀ تاسف آور این بود که هیچگاه جنازۀ آن مرحوم پیدا نشد . روحش قِل قِلی باد !

 پ ن : باقی دارد .

 

 


درباره وبلاگ
کمتر باهمیم . برای کمی بیشتر با هم بودن . در کنار هم ماندن . برای دقایقی. شاد بودن . روزهای دنیا پر از دوز های دنیایی شده . آدمهای دنیا هم همین طور . پس ما برای هم بمانیم . ساده و مهربان . زابا.
__________________________
بهانه ها زیاد شده اند . یا بهانه گیر ها . پیر ها دیگر مهربان شده اند . بهانه نمی گیرند . اما دیگر از پیران . بهار راهم بهانه ای دارند . پس بهانه ای به این همه چیزها نگیریم . در کنار هم با همه چیز و همه کس کنار بیاییم .زابا .
__________________________
روزها هست /شبها /
کوچه ها / خیابانها/ آدم ها ...
دردهایی هم هست .
__________________________
سیگار کشیدن بد است غیر از بعضی وقتک ها ...